|
اى پــادشه خـوبان داد ازغم تنــهايى
دل بى
تو به جان آمد وقت است كه باز
آيى
دايـم گـل اين بستـان
شـاداب
نمىمـاند
دريـاب ضـعـيـفـان را در
وقـت تـوانــايـى
مشـتاقى و مهجورى دور از تو چنانم كرد
كز دسـت بخواهـد شد
پـايـاب شـكـيـبايى
اى درد تو ام درمان در
بستر
نـاكامى
و اى ياد توام مونس
در گوشه
تنهايى
در دايره قسمت
ما نقطه
تـسـليـمـيم
لطف آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمايى
فكر خود و راى خود در عالم رندى
نيست
كفر است در اين مذهب خودبينى و خودرايى
حافظ شب هجران شد بوى خوش وصل آمد
شاد يـت مبــارك
باد اى عاشق
شـيـدايـى
حافظ شيرازي |